جنگ سرد و خیال پیروزی ایالات متحده امریکا

© Flickr / PincerCommanderجنگ سرد و خیال پیروزی ایالات متحده امریکا
جنگ سرد و خیال پیروزی ایالات متحده امریکا - اسپوتنیک افغانستان
Telegram
جنگ سرد به مثابه نظام روابط بین دول در روز سرد وابرالود ماه دسامبر سال 1991زمانی پایان یافت، وقتی که میخایل گرباچوف درمسکو فرمان الغای اتحاد شوروی را امضا نمود.

کمونیزم به شکل مارکسیستی-لنینیستی آن به مثابه یک مفکوره عملی سازماندهی جامعه متوقف شد.
تیودور ژیفکوف رهبر کمونیست بلغاریا یک سال قبل گفته بود،
"اگر باز ایدیالوژی کمونیزم تکرار شود، من دوباره کمونیست نخواهم شد. — واگر لنین امروز زنده میبود او هم همین را میگفت.
من باید اعتراف کنم که ما اساس و نظریه را با اشتباه آغاز نمودیم. پایه واساس سوسیالیزم اشتباه بود. من معتقدم که ایدیالوژی سوسیالیزم از همان ابتدا به شکست روبرو شده بود".
اما جنگ سرد یک مبارزه ایدیولوژیک بود علی الرغم فروپاشی کمونیزم فقط تا حدی نا پدید شد.
در ایالات متحده امریکا در آن روز تغییرات محسوس بوجود نه آمده. جنگ سرد خاتمه یافت و ایالات متحده امریکا از آن ظاهراً پیروز بدر آمد.
اما اکثرً امریکایی ها کمافی سابق اعتقاد داشتند که آنها هنگامی در امن زندگی خواهند کرد که جهان شبیه کشور شان باشد و کشورهای تمام جهان از ایالات متحده امریکا اطاعت نمایند.
با وجود ازبین رفتن تهدید شوروی بسیاری از نسلها در طول عمر شان نمی خواستند این مفکوره ها و تئوری ها را ترک کنند. رهبران سیاسی هر دو حزب به جای آن که سیاست خارجی واقعبینانه را درپیش گیرند، معتقد بودند که ایالات متحده امریکا میتواند با خطر و مصرف کم مهمترین وظایف را پیش برند.
پیروزی امریکا پس ازجنگ سرد در دو نسخه موجود بود.
اولین گزینه — نظریه کلینتن که ارزش بازار را درمقیاس جهانی ارتقا داد که مفکوره رفا نامیده میشود ومعایب آن در صحنه بین المللی قابل توجه بودند. اما سیاست داخلی حامیان او احتمالآ درست بود. امریکایی ها از ماجراهای خارجی به ستوه آمده بودند و میخواستند از "منفعت صلح" بهرمند شوند.
دهه 1990، به دوره ای از فرصت های از دست رفته برای همکاری بین المللی تبدیل شد، به ویژه این همکاری در زمینه هایی از قبیل کنترول بیماری، کاهش فقر و از بین بردن نابرابری ممکن بود.
این بی عدالتی ها در نتیجه جنگهای سابق جنگ سرد، مانند افغانستان، کانگو، ونیکاراگوا، بوجود آمده بود.
ایالات متحده امریکا با پایان جنگ سرد در مورد آنچه که در این کشورها جریان دارد، کاملآ بی تفاوت است.
در نسخه بوش گزینه ای پیروزی نیز وجود داشت. اگر رئیس جمهور بیل کلینتن بر اهمیت رفاه تأکید میکرد، ولی رئیس جمهور جورج دبلیو بوش بر اهمیت سلطه تاکید ورزید. البته بین انها 11 سپتمبر قرار داشت.
گزینه بوش در صورت نبودن حملات تروریستی در نیویارک و واشنگتن توسط طرفداران اسلامگرایی، شاید تحقق نمی یافت.
تجربه جنگ سرد بدون شک ایالات متحده را به پاسخ دادن به این جنایات مجبور می ساخت.
اما به جای اینکه حملات نظامی هدفمند صورت میگرفتند و همکاری بین المللی میان نیروهای که واکنش منطقی تر را نشان داده میتوانست، دولت بوش برخلاف آن در این زمان تصمیم گرفت، تا افغانستان وعراق را اشغال کند.
در یک برنامه استراتژیک، این اقدامات هیچ معنی نداشت و به ظهور مستعمرات قرن بیست و یکم تحت سلطه قدرت بزرگ منجر شد که تلاش برای تجربه کردن حکومت استعماری در آن نداشت. اما ایالات متحده به دلایل استراتیژیکی فعالیت نه کرد. آنها این اقدامات را بر عهده گرفتند، زیرا مردم امریکا به دلایل آشكارا عصبانی و وحشت زده شده بودند.
نسخه پیروزی بوش به مشاوران سیاست خارجی که از طریق منشور جنگ سرد به جهان نگاه می کردند، صادر شده بود.
آنها بر اهمیت نمایش قدرت ، کنترول سر زمینها و تغییر رژیم تاکید کردند. ختم جنگ سرد یک ناهنجاری نبود، بلکه یک پیوند زمان وتائید بالاترین ماموریت تاریخی ایالات متحده امریکا بود. اما با گذشت زمان ، سلطه جهانی برای ایالات متحده امریکا به بهای مصارف گزاف تمام شد.
هنگام که ایالات متحده امریکا، وارد قرن جدید شد، هدف اصلی آن این بود که کشورهای دیگر را در جریان اصلی قوانین بین المللی و حاکمیت قانون قرار دهد. اما بجای آن ایالات متحده امریکا آنچه را انجام داد که اغلباً ابر قدرت بعد از محوه شدن سلطه خود انجام میدهد. آنها در جنگ های غیرارادی و غیرضروری دور از مرزهای خود درگیر شدند.
در جریان این جنگها منافع امنیتی به اشتباه به عنوان اهداف استراتیژیک بلند مدت درنظر گرفته شدند. در نتیجه امریکا امروز برای غلبه بر چالش های جدی آینده امادگی بد دارد.
و این چالش ها واقعاً بسیار جدی هستند: این ظهور چین و هند به مثابه قدرت های بالنده، انتقال قدرت اقتصادی و قدرت نظامی — سیاسی از غرب به شرق و همچنین مشکلات سیستماتیک مانند تغییرات اقلیمی و شیوع بیماری های مزمن وغیرقابل علاج میباشند.
اگرچِه ایالات متحده در جنگ سرد ظاهراً پیروز شد، اما نه توانست از مزایای این پیروزی استفاده کند، اتحاد جماهیر شوروی یا وارث آن روسیه امروزی ، این جنگ را، البته، به مقیاس بزرگ باخت.
در نتیجه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، روس ها احساس کردند که از هرگونه حقوق محروم گردیده اند. آنها یک وقت ملت نخبه یک ابرقدرت بودند و جمهوری یک اتحادیه بود. ناگهان آنها هدف و موقعیت خود را در جهان از دست دادند. از نقطه نظر مادی نیز وضع به همین منوال بود. همه چیز خیلی بد بود. کهنسالان تقاعد را دریافت نمی کردند، عده گرسنه بودند و از گرسنگی مردند.
سوءتغذیه ونوشیدن مشروبات الکلی باعث کاهش طول عمر متوسط مردان روسی از 65 سال در سال 1987 به 58 سال در سال 1994 گردید.
روس ها اشتباه نمی کردند، اعتقاد داشتند که از آینده محروم شده اند. آینده روسیه در واقع به وسیله خصوصی سازی صنعت کشور و منابع طبیعی آن به سرقت رفته است.
هنگام که دولت سوسیالیستی، با اقتصاد مرده خود، ازبین رفت، الیگارشی جدید از ادارات حزب و ارگانهای پلان گذاری ، از مراکز علم وتکنالوژی رویکا آمد.
انها ثروت وسرمایه روسیه را غصب کردند. اکثر صاحبان نو، موسسات را تخریب کردند و تولید را بستند.
اگر قبلا بیکاری در اتحاد جماهیر شوروی وجود نداشت، در سال 1990، رقم بیکاران به 13٪ افزایش یافتند. و غرب در تمام این مدت اصلاحات اقتصادی بوریس یلتسین را تحسین میکرد.
اگر نگاهی به گذشته اندازیم، درک خواهیم کرد که برای اکثر روس ها انتقال به اقتصاد سرمایه داری به یک فاجعه تبدیل شده است.
همچنین بسیار واضح است که پس از جنگ سرد، غرب ضرورت ونیاز داشت که به روسیه توجه نماید. اگر مسکو در دهه 1990 فرصتی برای پیوستن به اتحادیه اروپایی میداشت، هر دو، هم غرب و هم روسیه امروز بیشتر با امن میبودند. اما هیچکس به روسیه چنین فرصتی را نداد ، و روس ها احساس کردند که آنها را مجازات کردند و قربانی شدند. و این باعث افزایش اعتماد به نفس وطنپرستان تحقیرشده مانند ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه گردید که تمام بدبختی های که در دهه های اخیر به کشورش روا داشته، فقط توطئه های امریکایی ها است که در جهت تضعیف و منزوی ساختن روسیه بکار میبندد.
تکان های دهه 90 منجر به ظهور بدبینی نامطلوب در میان روسها شدند. آنها به هموطنان خود نه تنها با بی اعتمادی بزرگ برخورد می کنند، بلکه در همه جا توطئه های ضد روسیه را مشاهده میکنند که به گمان اغلب با حقایق و عقل سلیم مخالف است. امروز بیش از نیمی روس ها بر این باورند که لئونید برژنف بهترین رهبر شوروی در قرن بیستم بود. مقام دوم رابه لینین وستالین میدهند وگرباچف را در آخرین مقام این فهرست قرار میدهند.
اما برای بقیه جهان، پایان جنگ سرد، تسکین غیرقابل انکار بوده است. البته، این کاملاً درست نیست.
اغلباً اعتقاد بر این است که چین بیشترین مفاد از جنگ سرد را به دست آورد. این هم کاملا درست نیست.
چند دهه است که این کشور توسط یک دیکتاتوری مارکسیستی-لنینیستی اداره می شود که نمی داند نیازهای آن چیست.
در دوران مائوئیزم، در دوران جنگ سرد وحشتناکترین جنایات بوقوع پیوسته که طی آنها میلیون ها نفر قربانی شده اند. اما در دهه 70 و 80، تحت رهبری دان شیائوپنگ چین، از ایالات متحده امریکا از نقطه نظر امنیتی و انکشافی، منافع عظیمی را دریافت کرد.
در جهان چند قطبی که در حال شکل گیری است، ایالات متحده و چین به قدرتمندترین قدرت جهان تبدیل شده اند. رقابت آنها برای نفوذ در آسیا ، امکانات انکشاف جهانی را تعیین خواهد کرد.
چین، مانند روسیه، به وجه احسن در نظام سرمایه داری جهانی ادغام شده و بخش مهمی از منافع رهبران این کشورها با ادغام بیشتر ارتباط دارد.
بر خلاف اتحاد جماهیر شوروی، بعید به نظر می رسد که روسیه و چین راه انزوا یا مقابله جهانی را دنبال کنند.
آنها سعی خواهند کرد، منافع امریکا را تضعیف کنند و در مناطق خود تسلط داشته باشند. با این حال، چین و روسیه امروز نمی خواهند و نمی توانند با حمایت از قدرت نظامی خود به تهاجم ایدئولوژیک در جهان رو آورند.
رقابت میتواند منجر به درگیریها و حتی جنگهای داخلی شود، اما نه برای مقابله با سیستم هایی مانند جنگ سرد.
بسیاری از مارکسیست های سابق پس از جنگ سرد و گذار به اقتصاد بازار، این سوال را طرح میکنند که آیا این امر غیرممکن است که از این درگیری کاملا اجتناب شود. نتایج جنگ سرد ارزش آن قربانی ها را نداشتند که در انگولا، ویتنام نیکاراگوا و روسیه رخ دادند. اما جنگ سرد در دهه 1940 اجتناب ناپذیر بود، زمانی که از یک درگیری ایدئولوژیک به یک درگیری مداوم نظامی تبدیل شد.
درگیری ها و رقابت های که در دوران پس از پایان جنگ جهانی دوم رخ دادند ، نمی توانستند از آن جلوگیری بعمل آورند، زیرا برای تحریک کردن آنها فقط سیاست استالین کافی بود.
اما جنگ جهانی سرد اجتناب ناپذیر بود، که تقریبا نیم قرن طول کشید و تهدیدی برای تخریب تمام بشریت ایجاد کرد.
در طول تاریخ این دوره، لحظاتی هم وجود داشت که رهبران می توانستند سرعت مقابله نظامی و مسابقه تسلیحاتی، را کاهش دهند. اما به دلیل درگیری های ایدئولوژیکی که این تنش را پی ریزی می کرد، رسیدن به چنین تفکر صحیح و منطقی خیلی دشوار بود
جنگ سرد تمام افراد جهان را به دلیل تهدید از بین رفتن در نتیجه استعمال سلاح هسته ای،تحت تاثیر قرار داده بود. به این معنی، هیچ کس از جنگ سرد مصوون نمانده است. بزرگترین پیروزی نسل گورباچف این بود که توانست از یک جنگ هسته ای جلوگیری کند.
تاریخ نشان می دهد که رقابت بین قدرت های بزرگ در بیشتر موارد به حوادث و مصائب به پایان می رسد.
چرا بسیاری از مردم به ایدئولوژی اعتقاد داشتند، اگر چه در زمان دیگری برای آنها بسیار واضح بود که این امر نمیتواند تمام مشکلات را حل کند که آنها به آن دست به گریبان هستند.
در قرن بیستم از برکت ارتباطات جمعی، بی عدالتی و ستمگری بیشتر قابل مشاهده بود و مردم، به ویژه جوانان، احساس رهایی از شر این انگیزه ها داشتند.
ایدئولوژی جنگ سرد راه حل سریع برای مشکلات پیچیده ارائه نمود.
آنچه از جنگ سرد باقیمانده، درگیری بین قشر دارا ومحروم در امور بین المللی است.
در برخی از نقاط جهان امروز، چنین درگیری ها به دلیل افزایش شدید جنبش های مذهبی و ملی رخ میدهند که جوامع بشری را تهدید وتخریب میکند.
اغلب مردم و به ویژه جوانان باید بخشی جدایی ناپذیر از چیزی بزرگتر و معنی دار از خود و یا حتی خانواده هایشان باشند. آنها نیاز به مفکوره عالی دارند.
این بدان معنی نیست که چنین خواسته های انسانی بی فایده است. اما این به ما هشدار می دهد که باید با دقت این خطرات را ارزیابی کنیم، تا برای رسیدن به آرمان های خود آماده باشیم. تاریخ وحشتناک قرن بیست که قربانیان و تلفات بی شماری را بجا گذاشته، تکرار نخواهد شد.

 

 

نوار خبری
0
برای شرکت در گفتگو
ورود به سیستمیا ثبت نام کنید
loader
بحث و گفتگو
Заголовок открываемого материала