06:06 20 اکتوبر 2017
    عید قربان

    عید قربان

    © Sputnik/ Mark Agnor
    تحلیل و مقالات
    دریافت لینک کوتاه
    0 13410

    از خاطرات سلیمان "همدرد"

    سال های بعد از شهادت پدرم،
    روز عید قربان بود. من که هنوز پشت لب سیاه نکرده بودم، لب کلکین بالا خانه نشسته, حیران و پریشان به مسجد قریه چشم دوخته بودم که چندان دور نبود. دَور و پیش مسجد, بچه ها ی هم سن وسا ل خود را می دیدم که همه لباس های قشنگ و پاک بر تن داشتند و بی قرار منتظر پدران شان از مسجد بودند که بعد از اداء نماز عید فریاد بزنند و عید را به همه تبریک بگویند و عیدی بگیرند.

    من خیلی مأیوس بودم. بار بار به اینطرف و آنطرف قریه نظر می انداختم؛ تا نغمه و سرود شادی بشنوم و مردم را خوش و خندان ببینم. ولی قریه پر جنب و جوش خود را خاموش می دیدم. حتی برگ های درختان هم بی حرکت و خاموش بودند. قرارم نگرفت, به آسمان نگاه کردم, آسمان را هم بی ابر و خاموش دیدم."هر که را که میدیدم, چه پیر و چه جوان، چه مرد و چه زن، بچه ها، دختران، کودکان حتی پرندگان و حیوانات چهار پا" همه خاموش بودند، مثل اینکه منتظر عید باشند. ولی در این خاموشی, صرف (وززز) زنبورک کوچک سبز رنگ به گوشم می رسید که از یک گوشه بالا خانه به گوشه ای دیگر آزادانه می پرید، گاهی به چت خانه و گاهی هم به پرده الماری می نشست و با زمزمه (وزززز) سکوت قریه را در نظرم بر هم می زد. وقتی که او از نزدیک خواهرم می پرید, از ترس اینکه زنبورک او را نگزد, برایش تلخ تلخک می گفت, و زنبورک هم می فهمید که خواهرم شهد نیست, بدون آنکه او را بگزد از نزدیکش رَد میشد.
    در آن روز, من هم مثل همه بچه های قریه منتظر کسی بودم که با آمد نش روز نا عید ما را عید بسازد. تا مثل همه بچه ها عیدی کنم، بخندم و شادی کنم. گاهی بیاد می آوردم، زمانی که پدرم بعد از اداء نماز عید به حویلی داخل می شد، من و خواهرم فریاد زده و شتابان به استقبالش می دویدیم، خود را در آغوش اش آویخته عید را برایش تبریک می گفتیم و عیدی طلب می کردیم. مادرم هم به مقابل پدرم از اطاق خارج شده لب دروازه ایستاده می شد و به پدرم احترام نموده، عید را برایش تبریک می گفت. پدرم بعد از تبریک گفتن عید به مادرم, به همه ما جدا گانه عیدی می داد. بعد از صرف چای و شیرینی عیدی, من به اجازه پدرم حویلی را ترک گفته، یکجا با بچه های قریه, کوچه به کوچه و خانه به خانه می رفتیم وعید را به همه اهالی قریه تبریک می گفتیم و عیدی می گرفتیم.
    من خواهرم را که هنوز 5 ساله هم نشده نبود, زیاد دوست نداشتم, زیرا پدرم او را بیشتر از من نوازش می داد. و خواهرم آنقدر با لطف پدرم عادت کرده بود, که اگر کدام شب پدرم در خانه نمی بود, پدر جان گفته تا نا وقت های شب نا آرامی می کرد, گاهی گریه و گاهی هم نق نُق زده در انتظار پدر می نشست. به همین دلیل, هر جا که پدرم مهمانی می رفت، یا خواهرم را با خود می برد و یا وقت استراحت حتما به خانه بر می گشت.

    پدرم, شبانه, پیش از آنکه بخوابد, به پهلوی بستر خواب خواهرم که پهلوی بستر من قرار داشت, زانو میزد. رخسار و موها ی معصوم خواهرم را نوازش میداد و افسانه های شیرین شهزاده ها و شهزاده بانو ها را برای ما قصه می کرد. ما از شنیدن آن قصه های شیرین به سرزمین افسانه های دور پرواز می کردیم و آرام آرام به خواب می رفتیم.

    در عید های گذشته, مادرم یک روز پیشتر از عید, همه خانه و حویلی را جمع و جاروب کرده آماده عید می ساخت. در شب عید دست های ما را به شوق خینه می کرد و صبح قبل از نماز عید, لباس های پاک و قشنگ بر تن ما می نمود. به چشمان خود و خواهرم سرمه می کشید و سینگار به رخسارشان می زد تا عید را با لباس و صورت پاک استقبال کنیم. به آرزوی اینکه تا عید های بعد, پاک و خوش و خندان باشیم.

    اما در این عید, دست های ما خینه نداشت.ما لباس عیدی نیز نداشتیم. زیرا مادرم عید را فراموش کرده و به یاد پدرم همه خوشی های زنده گی را از یاد برده بود. خواب از چشمان مادرم پریده بود. او چادر سفید را فراموش نموده وهمیشه چادر سیاه به سر میکرد. او دنیا و بخت خود را سیاه می دید. مادرم آنقدر از زنده گی نا امید شده بود که از خدا مرگ خود را می خواست. ولی صرف من و خواهرم علتی بودیم که او زنده بماند و بخاطر ما زند گی کند.

    پدرم, معلم بچه های صنف اول, در مکتب ابتدائیه قریه ما بود. همه مردم او را احترام می کردند و به او معلم صاحب می گفتند. او یک پدر بسیار مهربان بود. هیچگاه بالای من دست بالا نکرده بود, هرگاه بازی گوشی می کردم و یا مرتکب گناه می شدم, بسیار مهربانه به من میفهماند و من را متوجه غلط رفتاری هایم می کرد.
    روزی که از اثر یک حمله راکتی مخالفین دولت در بازار شهر, پدرم جام شهادت را نوشید. همه اهالی قریه, چه مرد, چه زن, چه پیر و چه جوان به شهادت پدرم گریه می کردند. زیرا او یک معلم مهربان و انسان دوست بود. حین دفن صد ها تن از مردان, از قریه های بالا و پایین به جنازه پدرم آمده بودند. و همه گریه کرده، می گفتند:

    — ضرر معلم صاحب به کی رسیده بود که او را کشتند، حالا اولادهای ما ره کی سبق بده.

    همه قوم, دوستان و همسایه های ما می فهمید ند که نسیمه جان خواهرم, پدرم را زیادتر از جان خود دوست دارد. ترسیدند که مبادا قلب نازک اش این بار سنگین شهادت پدراش را بر داشته نتواند. به همین خاطر او را دور از قریه ما, به بالا ده, نزد خاله ثریا مهمان بردند و برایش بهانه کرده گفتند که پدرم به جایی بسیار دور مهمانی رفته و به زودی ها پس نمی آید.
    به گفته خاله ثریا؛ خواهرم نسیمه جان در جریان این چهل شبانه روز که نزد شان مهمان بود, از صبح تا به شام به یاد پدرش گریه می کرد. حتی در خواب معصومانه خود هم آرام نداشت, که گاهی پدر خود را در باغ هایی سیبی، خوش و خندان می دید, برایش صدا زده می گفت: "پدرجان, مره به کی ماندی، بیا مره با خود ببر، مه پشتت بسیار دیق شدیم". و گاهی هم او را در جاده شهرغرق خون می دید که جیغ زده: وای پدر جانمه کشتند، از خواب شیرین اش بیدار می شد.
    در آن روز, خواهرم نسیمه به مسافه ای تقریبأ سه قدمی از من, آرام به سر دوشک چهار زانو زده, مصروف بازی با گدی خود بود. هنگامی که او گدی خود را پائین و بالا می کرد, گدی مه مه می گفت. هر دفعه که صدایی مه مه گدی به گوشم می رسید, هوش و گوشم را به طرف خود جلب می کرد. خواهرم گدی خود را آراسته به عید ساخته بود. لباس های پاک به تن اش نموده مو هایش را لحظه به لحظه شانه می کرد و به گدی خود می گفت: " امروز بخیر کدی خیرش, پدر جانم از سفر میایه, بَریش عیده تبریک میگیم و عیدی خوده میگرم" گاهی هم خودش گدی میشد و به سوال خود, خودش جواب میداد.

    نسیمه آنقدر گدی بازی کرد که بالاخره للو للو گفته گدی خود را به سر دوشک خواب داد و دستمال هم به رویش انداخت. سپس آهسته از جای خود بر خواست تا گدی اش از خواب بیدار نشود و آهسته آهسته قدم گذاشته به سوی الماری رفت, دَر الماری را آهسته باز نموده, آینه خورد ریش کلی پدرم را از الماری برداشت، پس دَر الماری را بسته, و پس به جای خود برگشت. بعدأ مصروف تما شای صورت خود در آ ینه شد که گاهی دهن خود را باز نموده و با انگشتان کوچک اش چند دندان که داشت, شمارمی کرد. گاهی آینه را نزدیک به چشمان میشی خود می گرفت واز نزدیک به خود چشمک می زد و گاهی هم چشمان اش را تنگ تنگ و گاهی فراغ و فراغ تر باز نموده خود را قواره قواره می ساخت. گویا وحشت به بار آورده است. او آنقدر به خود از دور و نزدیک دید که بالاخره از تماشای صورت خود هم خسته شد، آنگاه برس موی مادرم را که در نزدیک اش قرار داشت برداشت و خود سرانه تلاش کرد تا زلفان سیاه دراز پر موج خود را شانه کند.

    حینی که مصروف شانه کردن گیسو های خود بود، گاه — گاهی رو به من نموده با زبان شیرین طفلانه اش از من می پرسید:
    " بیادر جان, تو ببین که نماز عیده خواندند یا نه".
    من که حیران و حیران به خواهرم می دیدم، و هیچ امیدی دیدار با پدرم را نداشتم, با خود می گفتم:

    " کاش شهادت پدرم دروغ می بود. کاش به من هم دروغ میگفتند که مثل خواهرم به یک امیدی در انتظار پدرم می بودم. کاش این دنیا نمی بود. کاش در دنیا جنگ نمی بود که پدر مان شهید نمی شد و ما یتیم نمی بودم. کاش همه یتیمان دنیا از عدم موجودیت والدین شان خبر نباشند، که یک امید در قلب شان زنده باشد تا خود را یتیم حس نکنند. و همیشه به این امید باشند که در این دنیا کسی زنده است که نامش پدر است".
    آن روز, خواهرم را تازه تر از روز های پیش می دیدم. او در قلب خود یک امید داشت که پدرش زنده است, و او در ملک دور مسافر است و روزی حتمأ برمی گردد. او مثل صد ها دختر و بچه های هموطن ما چشم به راه پدر خود بود که در این روز عید, برایش عید را تبریک بگوید. زیرا عید هر خانه با موجودیت پدر, زیبا است.

    لحظه ای نگذشته بود که باری دیگر خواهرم از من پرسید: " بیادر جان, ببین نی, که عید شده یا نه"

    من به خواهرم گوش داده باری دیگر از کلکین بالا خانه به مسجد نظر انداحتم. دختران و بچه های قریه را در اطراف مسجد دیدم که با پیشانی گشاده و صورتی شاد و خرم, بی قرار منتظر پدران و برادرن شان از مسجد بودند. چشمانم از دور به عید می دید که لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد و قلب افسرده من, چون شب یلدا, سیاه و سیاه تر می شد. ما کسی را نداشتیم که سر به خانه ما بزند, تا ما برایش عید را مبارک بگوییم. قلبم عقده کرده بود گلویم خشکی می کرد چشمانم از درد یتیمی نمناک شده بود.هر چه مقاومت کردم تا اشک هایم نریزد, ولی در این روز عید, من توانایی مقاومت با این رنج بی پدری را نداشتم. همزمان گویا به مسجد نظر دارم, دزدانه از خواهر و مادرم آهسته آهسته گریه می کردم. که در این اثنا از دَور و پیش مسجد هیا هوی خوشی بچه ها و دختران قریه بلند شد که به هر رهگذر بزرگسال می گفتند: "کاکاجان! عید تان مباارک، روزه و نماز تان قبول ، داخل حاجی ها و غازی ها- کاکا جان عیدی مه بته؟"

    همین که هیا هوی بچه ها را شنیدم، در صورت غم آلودم, شادی ترسیم شد. عاجل اشک های خود را با گوشه دامنم پاک نموده با لبانی خشنود از جا بر خاستم و شتابان به سوی مادرم دویدم. دستانش را گرفته بوسیدم و برایش روز عید را تبریک داده گفتم:

    — مادر جان عیدت مبارک، روزه و نمازت قبول، داخل حاجی ها و غازی ها.

    مادرم که در نزدیکی دروازه ایستاده بود و جاروب به دست داشت، چون من را حین بوسیدن دستانش دید، جاروب از دستش به زمین افتاد، لبا نش به لرزه شد، حتی دستانش که با لطف مادری موهایم را نوازش میداد، می لرزیدند.
    او حیران حیران به من چشم دوخته بود، و ازچشمان خون آلودش اشک های ناامیدی چون الماس می درخشیدند و قطره — قطره چون باران آفتابی به صورتم می چکیدند.

    او که غم خود را- درد بی شوهری خود را، درد تنهایی خود را- اشک خود را همیشه از من و خواهرم پنهان نگه داشته بود، امروز نتوانست محرم نگهدارد. در این اثنا مادرم زانو به زمین زده مرا با دو دستان مهربانش در مقابل خود محکم گرفت؛ به من نگاه کرد. لبانش می لرزید و از چشمان اش دانه دانه اشک های غم میریخت. بالاخره قرارش نگرفت و من را قدری نزدیکتر در آغوش پر از محبتش کشید تا باران اشک هایش را نبینم.

    من در آغوش مادرم, درد قلب مادرم را حس کردم؛ هر لرزش و تکان قلب مادرم را می شنیدم. همه وجودش مثل درخت بید, از باد تنهایی می لرزید. در این اثنا او از دردی که به دل داشت و از رنجی که می کشید, دو دست خود را به سوی آسمان بلند نموده از اعماق قلب نا امیدش فریاد زده گفت.
    یا خدا! از تو صبر می خواهم.

    من که مادرم را بی قرار دیدم، طاقتم نگرفت و خودم هم به گریه شدم.
    در این اثنا خواهرم که مصروف خود بود, چون من و مادرم را در گریه دید، ورخطا شد، شانه و آینه را به دور انداخته به سوی ما دوید و با دو دستان کوچکش در آغوش مادرم افتاد. اوهم یکجا با ما در گریه شد. او نمی دانست به خاطر چه گریه می کند, او صرف به خاطر مادرم گریه می کرد.

    مادرم به حال ما یتیمان گریه داشت، ولی من و خواهرم به حال مادرمان گریه می کردیم. همزمان که می گریستم, دستان کوچکم را در آغوش مادرم آویختم و او را تسّلی دل داده گفتم:
    — مادر جان! بس است، دیگه گریه نکن، خداوند جزاي قاتل ها ره میده.

    مادرم که تسَلی مرا شنید، ناله اش بلند تر و اشک هایش شدیدتر جاری شد. ولی این بار, او مرا از آغوش اش کمی دور کشیده, باری دیگر به من نگاه کرد، گویا به چشمان من کسی را می دید. سرم را با لطف مادرانه خود نوازش داده گفت:
    — بچیم، پدرت یک شوهری بسیار مهربان بود، تمام قوم و خویش و مردم قریه به او احترام میکرد ند. ضررش به هیچ کس نرسیده بود، او حتی وقتی که راه میرفت، پیش پای خود ره می دید که مورچه زیر پایش نشه که اوبال داره. پنج وقت نمازش قضا نبود. او یک مسلمان نه، بلکه یک فرشتۀ آسمانی بود. مه خود ره به موجودیت او خوشبخت حس میکردم. و همیشه شکر خدا را اداء می کردم که سایه اش از سر ما کم نکنه. ولی او در ماه رمضان, در حالی که روزه به دهان داشت به شهر رفت که سودای عید ره بخره. همین که رفت،دیگه پس نیامد. او رفت و بّرای همیشه ما را تنها ماند. من بیوه شدم و شما بی پدر.
    من فهمیدم که علت اشک مادرم، درد تنهایی با دو فرزندش بود، و به هر آه مادرم، نام پدرم احساس می شد. قلب او به پدرم می تپید و چشمان اشکبارش تمنای زیارت پدرم را داشتند.
    او که همزمان با گلویی پر عقده اش از پدرم یاد می کرد، من و خواهرم را باری دیگر کمی نزدیک تر در آغوش پر محبت خود فشرد و به خواهرم گفت:

    — دختر شیرینم، دیگه پدرت با ما نیست.
    خواهرم را که نازدانه پدر میگفتم اش. همین که نام پدرم را شنید، عاجل از مادرم پرسید:
    — مادر جان، پدر جان مه کجا رفته ؟
    مادرم که زار زار بیاد پدرم گریه می کرد و به صورتش جوی اشک جاری بود, قرارش نگرفت, روی خواهرم را بار بار بوسیده برایش گفت:

    — دختر ناز دانه پدر، پدرت پیش خدا رفته.
    خواهرم بار دیگر با زبان معصوم طفلانه اش پرسید:
    — مادر جان، خانه خدا دور است؟ چه وقت پدرم از پیش خدا پس میآیه؟
    — بچیم؛ کسی که پیش خدا بره، دیگه پس نمیآیه؟
    در این اثنا خواهرم از آغوش مادرم یک قدم دور شد. سپس فریاد زده گفت:
    — چرا نمیآیه؟ پدرم مره دوست داره. او پشت مه دیق شده، او حتمأ پیش خدا رفته که به مه کالایی عیدی بخره؛ او امروز از پیش خدا پس میآیه که به ما عیدی بده.

    مادرم خود را قدری به خواهرم نزدیک تر ساخت، یکبار دیگر او را در آغوش گرفت. موهایش را نوازش داده رویش را بوسید و سپس با گلویی پر از غم, با مشکلاتی زیاد, سخنان خود را که هر کلمه گفتارش با وقفه ای که باران اشک عرصه سخن را نمناک می کرد, ادامه داده به خواهرم گفت:
    — نه دختر گُلم، پدرت بَرای همیشه از پیش ما رفت. کسی که پیش خدا بره, از آنجا پس نمیایه.

    خواهرم این بار به زمین پا کوبیده, بلندتر فریاد کشید و گفت:
    — نه — نه. چرا پس نمیایه، پدرم حتمأ میایه. او مره دوست داره. او همه ما ره دوست داره. مادر جان! او به مه گفته بود که تو ره هم دوست داره. او همه ره دوست داره, حتی خدا ره هم دوست داره. او امروز از پیش خدا پس میایه.
    مادرم, گفتار معصومانه خواهرم را شنیده چندین بار با لطف مادرانه خود به خواهرم تاکید کرد که دیگه پدر ما از پیش خدا بر نمی گرده. ولی لحظه به لحظه خواهرم بی قرار و بی قرار تر می شد، تا بالاخره از آغوش مادرم دور و دور تر شده رفت و به پهلوی گدی خود در سر دوشک نشست. سپس خیلی مأیوسانه با دستان کوچکش اشک های خود را از چشمانش پاک کرد. و از آنجا به مادرم صدا زده گفت:

    — اگه خدا پدرمه نمیمانه که پیش ما بیایه؛ مه خودم پیش خدا میرم تا پدرجانمه ببینم. مه خودم به خدا میگم: فکر نمیکنه که پدرجانم زن داره، دو تا اولاد داره، ما پشتش دیق شدیم. حالا او خوب پدر مان است، پدر خدا خو نیست،مه خودم دست پدر خوده گرفته از پیش خدا به خانه میارمش.

    مادرم که از زبان شیرین دخترش، آه قلبش را شنید، خود را کنترول کرده نتوانست، جیغ زد، فریاد کشید:
    — ای خدای رحیم! چه رحمت کردی بالای ما؛ ما را بی سر پرست ساختی. باز ناله کشیده گفت: بگو! حالا مه چطور کنم. به دخترم چطور بگویم که دیگه به انتظار پدرش نباشه. مه چطور بگویم که کسی پیش تو بُره، دیگه پس نمیایه.

    در این روز, همه عیدی می کردند، ولی ما غم می خوردیم. دیگران شاد و مسرور بودند, ما گریه می کردیم. این روز عید قربان برایمان دردناکتر از روز ماتم بود. ما محروم خوشی ها بودیم که حتی تبسم شیرین در لبان ما تلخ و حرام بود.
    چون آه و فریاد مادرم شدید و شدیدتر شد، من و خواهرم به حال مادرم دلسوخته از جا بر خواستیم و به دامان مادرمان افتا د یم تا درد مادرم را تقسیم کنیم. خواهرم همزمان با دستان کوچکش اشکهای نا امیدی را از چشمان درد دیده مادرم پاک می کرد. من هم به مادرم تسلی داده میگفتم:
    — مادر جان حالا که پدرم نیست، مه هستم. مه خدمت تو ره می کنم.
    او که همدردی من را شنید، به صورت رنجدیده اش تبسم بی نمک و اشکبار ترسیم شد. او باری دیگر روی خواهرم را بوسیده, سپس رو به من کرده گفت:
    خدا ره شکر که پدرت تو ره به مه یادگار ماند. مه به وجود تو پدرت ره می بینم.

    در این اثنا, خواهرم از ما دور شد. گویا خبری را به یاد آورده است, رفت و لب کلکین به جایی که من قبل از نماز عید نشسته بودم و از آنجا به مسجد نگاه می کردم, نشست وبا صدایی بلند به ما گفت:

    — مه امشب پدر جانم ره به خواب دیدم، که کالایی نو و پاک به جانش کرده، به خانه ما عید مبارکی میآیه.
    من میدانستم که دیگر پدرم با ما نیست، ولی غیر ارادی گویا خبری نو وشیرین را شنیده باشم، گویا می خواستم به زنده بودن پدرم باور کنم, عاجل از خواهرم پرسیدم:
    — راست میگی؟
    — ها راست میگم. و به گفته های خود ادامه داده گفت: " ولی پدر جانم بسیار جوان معلوم می شد".

    از شنیدن این خبر, اشک در چشمان من و مادرم خشک شد. نمی دانستیم در جواب به خواهرم چه بگویم. این خواب دید خواهرم, ما را به یک دنیایی خیال فرو برد و یک امیدی به ما داد که گویا پدرم زنده است. دراین لحظه سکوت عام و تام در بالا خانه حکم فرما شده بود. حتی جوجه زنبور سبز بنگک که به این طرف و آنطرف خانه با زمزمه سروده (وززز) می پرید, در آن لحظه بدون کدام حرکت به پرده الماری خاموش نشسته بود و به سخنان ما, به ناله و گریه ما گوش داشت.

    نمیدانم چرا از شنیدن این خواب دید خواهرم, من به حیرت رفته بودم. ناله و ویلا را فراموش کرده بودم. فکرمی کردم که همه دنیا از شنیدن خواب دید خواهرم در سکوت غرق شده بود. می خواستم برایش بگویم که نه خواهر جان, دیگر پدر ما با ما نیست. او عبادت و سجده را برای همیشه وداع گقته, خاموشانه در عید گاه خدا رفته تا هر روزش عید باشد و هر روز به خدا عید را مبارک بگوید. ولی جرأت گفتن آن را نداشتم. گویا کسی با دستان مهربان خود دهانم را آهسته بسته بود, تا خاموش باشم.
    بعد از چند لحظۀ سکوت, این زمبوزک سبزرنگ, بی پروا سروده (وززززز) خود را زمزمه نموده از پرده الماری ما به سوی کلکین پرید و راز خانه ما را با خود برد. هم زمان که او بالاخانه را ترک می کرد, هوش, فکر و توجه ما را با خود برد. ما که با نگاه خود زنبورک آزاد را از خانه بدرقه می کردیم, در نزدیک کلکین, آینه کوچک ریش کلی پدرم را شکسته و پارچه پارچه در روی فرش خانه دیدیم. مادرم عاجل رُو به خواهرم نموده گفت:

    " دخترم، تو خو یادگار پدرته شکستاندی".
    خواهرم در جواب گفت: " خیر است دیگه می خره".
    وقتیکه ما مصروف جمع آوری پارچه های آینه پدرم بودیم؛ زنجیر دروازه حویلی ما به صدا آمد. همینکه صدایی زنجیر دروازه را شنیدیم، درد خود را, غم خود را, حتی اشک های خود را فراموش کردیم و به تعجب افتادیم که, کی خواهد بود که در این روز عید به خانه ما یتیمان عید مبارکی آمده است؟
    در این وقت خواهرم از خوشی فریاد زد:

    — پدر جانم آمد, پدر جانم آمد. سپس به ما خطاب نموده گفت: " مه خو گفتم که پدر جانمه ده خواب دیدم. مه گفتم که در روز عید, پدر جانم از سفر میایه".

    من به گفته خواهرم باور کردم, چشمانم تشنه دیدار پدرم بود. بسیار میخواستم که در پشت دروازه پدرم باشد. این در کوبی, یک امید غیر انتظار را برایم زنده کرده بود. قلبم از خوشی می تپید, چشمانم شاد مان شده بود. می خواستم فریاد بزنم": واوا پدر جانم زنده است, وا وا پدر جانم آمد".
    دراین وقت مادرم با سیمایی تعجب که هوش و گوش اش به صدای زنجیر دروازه حویلی بود, رو به من کرده گفت:
    — برو بچیم ببین که کی است.
    من از شادی زیاد, شتابان به طرف کلکین دویدم واز کلکین سر بیرون نموده به کوچه نگاه کردم و در آنسوی دروازه حویلی مردی را دیدم که مشابه پدرم بود. عاجل صدا زدم: "کــــــــــــی بود؟"
    چون او صدایی من را شنید، سر بالا کرد و با جمال خوش و خندان به من صدا زده گفت:
    سلیمان قند کاکا، بیا دروازه ره باز کن که برایتان گوشت قربانی آوردیم.
    من و خواهرم که صدای کاکا را شنیدیم، درد پدر را فراموش کردیم, خوش و خندان که حله کاکا یاسین آمد؛ از بالا خانه شتابان به پایین دویدیم تا به کاکا یاسین عید را تبریک بگویم.
    کاکا یاسین برادر خورد پدرم که حتی یک دو سال خوردتر از مادرم بود. او صاحب منصب بود. زن و اولاد هم نداشت و به گفته مادرم او بسیار شباهت با پدرم داشت. وقتیکه پدرم زنده بود، او همیشه در شبهای جمعه به خانه ما می آمد. به سخنان و نصیحت های پدرم گوش می داد. پدرم هم او را بسیار دوست داشت و همیشه برایش می گفت: "بیادر جان فکرت سر جا نت باشه؛ سر زنده جهان زنده. تو که نباشی، تمام ثروت دنیا ره چه کنم، چه به دردم میخوره".

    کاکا یاسین هیچ وقت به مقابل پدرم بی احترامی نکرده بود. او همیشه به مادرم ینگه جان خطاب می کرد.
    من و خواهرم به مهمان آمدن او خیلی خوش می بودیم، زیرا هیچ وقت با دست خالی مهمانی نمی آمد و همیشه به من و خواهرم تحفه می آ ورد.

    در آن روز, کاکا یاسین نه تنها به ما گوشت قربانی آورده بود، بلکه در یک پاکت کلان به ما کیک و کلچه و چاکلیت عیدی هم آورده بود. او نخست من را و بعد خواهرم را در آغوش گرفت، هر کدام ما را بوسیده عیدی به ما داد. بعدأ ما همه یکجا به بالا خانه بالا شدیم. لب دّر بالا خانه, مادرم را که چادر سیاه به سر داشت, با سرخمیده پریشان دید. بسیار مؤدبانه به مادرم تسلیت ابراز نمود.
    به یاد دارم که در آن لحظه مادرم چشم به زمین دوخته بود. او حتی جرأت دیدن ایوراش را نداشت.
    کاکا یاسین یک قدم پیش شده به مادرم عید را تبریک گفت. و مادرم با سر خمیده او را به خانه دعوت کرد.
    سپس همه داخل خانه شدیم. مادرم عاجل در گیلاسی پدر خدا بیآمرزم به کاکایم چای ریخت.

    من و خواهرم به دو طرف کاکا یاسین در بالا خانه نشستیم. لحظه ای غم نا پدری را با دیدن کاکا فراموش کردیم، ما خوش و خندان, گوش به صحبت های کاکا یاسین داشتیم. مادرم دور از ما, نزدیک دّروازه نشسته بود و حیران و پریشان به یک نقطه گلیم فرش خانه, نگاه می کرد.

    دراین لحظۀ خواهرم چند باری از جا بر خواسته به دور کاکایم چرخید و بار بار به او خیره خیره نگاه کرد. سپس به مادرم صدا زده گفت:

    مادر جان! کاکا یاسین عینأ پدرم است. مه کاکا یاسین به جای پدر خود ده خاو,دیدم, همیشه پدرم ده خاوم به مه میگفت که ده روز عید به خانه ما میایه. حالی که می بینم, این خوب کاکایم است.

    بعد از گفته های خواهرم, کاکایم رشته سخن را فراموش کرد. لحظه ای همه خاموشی شدند، در فکر فرو رفتیم. کاکایم در این خاموشی, گاه به خواهرم می دید, گاه به من, و گاهی هم دزدانه به مادرم می دید. بعدآ کاکایم روی خواهرم را بوسیده برایش گفت:

    پدر تانه, مه هم ده خواب دیدم. او به مه گفت:
    — بیادر جان! روز عید حتمأ به خانه ما بری و به زن و اولاد های مه عیده تبریک بگویی. و از این به بعد از اولاد های مه خبر گیر باش. مه اولاد های خوده به تو سپردم.
    به همین خاطر مه آمدم که عیده برایتان تبریک بگویم. در این وقت, کاکا یاسین، متوجه مادرم شد که زیر چادر گریه می کرد. او فهمید که مادرم به یاد پدرم گریه می کند. در این اثنا او یک مقدار پول را, عیدی گفته به سر بشقاب به مادرم ماند. هر چند مادرم از عیدی ایور خود انکار می کرد، ولی کاکایم برایش تأکید کرده می گفت که او بالای ایور خود حق دارد. تا اینکه به نام پدرم, مادرم را سوگند داد و مادرم مجبور شد که عیدی را بگیرد. ولی با آن هم گریه های دزدانه مادرم ختم نشد. هر چند کاکایم از مادرم خواست: "بس است ینگه جان، دگه گریه نکن، هر چیز که است از طرف خدا است". ولی این گفته های او درد مادرم را علاج نمی کرد.
    بالاخره او از مادرم پر سید:

    — میخواهی سر قبر برادرم بری؟
    مادرم، گویا خبری خوش را شنیده باشد؛ تکان خورد, چشمان اشکبارش که صرف به یک نقطه فرش روی خانه می دیدند، عاجل بلند شد. گویا صبح امید هایش سحرکرده و بدون تحمل, عاجل در جواب به کاکایم گفت:

    — بلی چرا نه.
    — خیر به یک شرط که چادر سیاه خوده برداری و دیگه گریان
    نکنی. آخر این گریه و افسرده گی دردی ره علاج نمی کنه. زخم دلته دوا نمیکنه. شهادت برادرم یک امتحان است برای همه ما. همه به همان طرف میریم، کسی پیش, کسی کمی پسان، باز کُلی ما ونه مونجه پیش خدا یک جا میشیم. گریه نکن که برادرمه عذاب میتی. ینگه جان, اگه شرط مره قبول داری؟ خوب یا الله گفته, بخه که سر قبر برادرم بریم.

    مادرم که تشنه زیارت پدرم بود، شرط ایورش را قبول کرد و به اطاق دیگری رفته لباس های خود را تبدیل نمود.
    لحظه ای نگذشت که مادرم با لباس پاک و چادر سفید آماده رفتن به زیارت پدرم شد. سپس همه از جا برخواستیم. کاکا یاسین مثل پدرم خواهرم را در آغوش گرفته، او از پیش من و مادرم به تعقیبش به طرف قبر ستان قریه روان شدیم.
    چند سالی از شهادت پدرم گذشت, بالاخره به فیصله بزرگان قوم, کاکا یاسین با مادرم عروسی کرد و مادرم همیشه چادر سیاه خود را فراموش کرد.

    از آن به بعد این عنعنه تا به حا ل در فامیل ما وجود دارد که در هر عید و نوروز یک جا با پدرم محمد یاسین خان و دو خواهر و دو برادران کوچکم به زیارت پدر شهیدم می رویم.

    بعد ها, من کاکا یاسین را پدر خطاب کردم. ولی خواهرم تا کنون او را کاکا یاسین صدا میزند.

     

    قوانین اظهار نظر بحث
    نظر از طریق فیسبوکنظر از طریق اسپوتنیک