19:01 25 جولای 2017
    ولادیمیر پوتین جنگ بزرگ میهنی را به خاطر می اورد - قسمت اول

    ولادیمیر پوتین جنگ بزرگ میهنی را به خاطر می اورد - قسمت اول

    © Sputnik/ Mikhail Klementyev
    جهان
    دریافت لینک کوتاه
    0 61143

    خاطرات پوتین

    رئیس جمهور ولادیمیر پوتین در ستون خود برای مجله «پیشاهنگ روسیه» راجع به والدین خود، برادر و راجع به تصادفات حیرت انگیز در دوران جنگ معلومات میدهد که زندگی او را تشکیل میداد و راجع به اینکه چگونه بعداً این قصه ها بصورت عجیب تائید میشدند و راجع به اینکه چگونه والدین او از دشمنان خود توان تنفر نداشتند و نمی خواستند از انها تنفر نمایند. حالا قسمت اول خاطرات ولادیمیر پوتین را خدمت شما تقدیم میداریم.

    ولادیمیر پوتین معلومات داد، اگر صادقانه اعتراف نمود، پدرم دوست نداشت حتی بر این موضوع تماس گیرد. اصلاً، چنین بود. زمانیکه بزرگ سالان بین خود صحبت میکردند و چیزی را به خاطر می اوردند، من در پهلوی انها قرار داشتم. تمام معلومات من راجع به جنگ، راجع به انچه که با خانواده ما صورت میگرفت، از همین صحبت های بزرگ سالان بین خود بوجود می امد. ولی بعضاً انها مستقیماً از من می پرسیدند.

    پدرم خدمت مکلفیت سربازی را در سیواستوپول، در دسته تحت البحری ها، به صفت ملاح انجام داده بود. او را در سال 1939 جلب نموده بودند. بعد از ترخیص شدن و عودت در کارخانه کار میکرد و او با مادرم در پیترودواریتس زندگی میکرد. به نظرم، انها در انجا خانه را اعمار نموده بودند.

    جنگ اغاز گردید و او در موسسه نظامی کار میکند، جای که «ریزرف» از جلب و احضار معاف میشد. ولی او درخواست شمول در حزب نوشته بود و بعداً یک درخواست دیگر نوشته بود که میخواهد به جبهه برود. او را به دسته تخریبی کمیته ملی امور داخله اعزام نموده بودند. این دسته کوچک بود. او می گفت که در انجا ۲۸ نفر وجود داشتند و انها را به عقب جبهه نزدیک برای اعمال تخریبی، مانند تخریب پل ها، خطوط راه اهن و غیره روان میکردند. ولی انها تقریباً راساً به کمین افتادند. کسی با انها خیانت کرده بود. انها به یک قریه امدند و بعداً از انجا رفتند و زمانیکه بعد از مدت زمانی به انجا بازگشتند، فاشیستان در انجا انتظار انها را داشتند. انها را در جنگل تعقیب میکردند، ولی زنده ماندند، به خاطریکه خود را به باتلاق انداختند و چند ساعت در باتلاق نشستند و از طریق نی تنفس میکردند، او می شنید که چگونه سربازان المانی در پهلوی انها می گذشتند، فقط در چند قدمی او و چگونه سگان غو غو میکردند.

    به گمان اغلب، اوایل خزان بود و هوا سرد شده بود. خوب به خاطر داریم که برایم گفته بود که در راس گروپ انها المانی تبعه شوروی قرار داشت. ولی به ملیت او جرمنی بود. جالب اینکه، دو سال قبل به من از ارشیف وزارت دفاع دوسیه راجع به این گروپ اوردند. کاپی ان در خانه من، در نووا اوگاریووا وجود دارد. فهرست گروپ، نام های فامیلی، نام و ولد و مشخصات خلص انها در ان درج اند. در ان تا ۲۸ نفر شامل اند. در راس ان جرمنی قرار دارد. همه طوریکه پدرم قصه میکرد.

    از جمله ۲۸ نفر فقط چهار نفر از جبهه بازگشتند و ۲۴ نفر کشته شدند.

    بعداً انها را به تشکیل مجدد اردو — به نقطه نیفسکی اعزام نمودند. این، به احتمال زیاد، داغ ترین نقطه در طول تمام محاصره بود. نیروهای ما پایگاه کوچک را حفاظت میکردند که چهار کیلومتر عرض و دو کیلومتر عمق داشت. فکر میشد که این تخته خیز برای شکستن بعدی محاصره خواهد بود. ولی از ان به این منظور استفاده نشد. محاصره را در محل دیگر شکستاندند. ولی این نقطه را حفاظت میکردند، در انجا نبردهای بسیار سنگین وجود داشتند. در اطراف ان نقاط مرتفع مسلط وجود داشتند و بر ان مستقیماً اتشباری میکردند. المانان نیز واضحاً میدانستند که شاید در انجا جهت شکستاندن محاصر تلاش بعمل خواهد امد و از همینرو سعی میکردند زمین کوچک نیفسکی را از روی زمین نابود سازند. معلومات وجود دارند که در هر مترمربع زمین به مقدار زیاد فلز وجود دارد. در انجا تا به حال زمین از فلزات مهمات استفاده شده پر می باشد.

    پدرم قصه میکرد که او را چگونه در انجا زخمی ساختند. جراحت او سنگین بود. او تمام عمر همراه با پارچه ها در پای خود زندگی میکرد: همه پارچه ها را برون نیاوردند. پایش درد میکرد. پنجه پای او بعداً خم نمی شد. ترجیح دادند که پارچه های خورد و ریزه را دست نزنند، تا استخوان ها پارچه نشوند. خدا را شکر، پای او را حفظ کردند. زیرا میتوانستند ان را قطع کنند. دوکتور خوب او را معالجه میکرد. به او معلولیت گروپ دوم دادند. به او بالاخره به مثابه معلول جنگ اپارتمان دادند. این اولین اپارتمان مستقل ما بود. اپارتمان کوچک دو اتاقه بود. ما قبل از این در مرکز شهر زندگی میکردیم و به نقل مکان مجبور شدیم. این اطراف شهر نبود، ولی ساحه ساختمان های جدید بود. این کار مستقیماً بعد از جنگ صورت نگرفت و زمان رخ داد وقتیکه من در کا جی بی کار میکردم. در ان وقت به من اپارتمان ندادند و به پدرم اپارتمان دادند. این خوشبختی عظیم بود. اینکه او چگونه جراحت برداشت، انها با رفقای خود حمله کوچک به عقب جبهه المانان انجام دادند و بروی زمین می خزیدند. ادامه این قصه هم خنده دار و غمناک است: انها به سنگر المانان خود را رساندند و پدرم قصه میکرد که از انجا مرد قوی هیکل المانی برامد، بسوی انها نگاه کرد ولادیمیر پوتین میگوید: پدرم گفت:« مرد بسوی ما نگریست و یک بمب دستی و بعداً بمب دستی دیگر را گرفت و بسوی ما پرتاب کرد». زندگی چنین شوخی ساده و بی رحم است.

    قوانین اظهار نظر بحث
    نظر از طریق فیسبوکنظر از طریق اسپوتنیک